مشق فارسی دوره اول متوسطه

نکاتی در خصوص ادبیات فارسی دوره اول متوسطه

مشق فارسی دوره اول متوسطه

نکاتی در خصوص ادبیات فارسی دوره اول متوسطه

مشق فارسی دوره اول متوسطه

این وبلاگ با همکاری خانم معصومه ترکمان از مدرسه فرزانگان نهاوند مدیریت می شود و در خصوص مطالبی برای استفاده دانش آموزان دوره اول متوسطه می باشد

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
نویسندگان
آخرین نظرات
  • ۲۲ دی ۹۷، ۲۰:۳۴ - عارف
    عالی

موضوع : بازنویسی حکایت

محمد رضا شهبازی | يكشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۷، ۰۶:۰۳ ق.ظ

انشای صفحه_34

موضوع : بازنویسی حکایت


حکایت:

شخصی پیراهنی را دزدیده بود به پسرش داد تا به بازار ببرد وبفروشد درراه پیراهن را از پسر دزدیدند؛ پسر وقتی به خانه برگشت پدر از وی پرسید پیراهن را چند فروختی؟

پسر گفت:به آن قیمتی که شما خریده بودید.


بازنویسی کوتاه:

روزی از روزگاران قدیم شخصی به بازار رفت و یک پیراهن دزدید و به خانه آورد وبه پسرش داد که در بازار بفروشد

پسر به بازار رفت که پیراهن رابفروشد دزدی دیگر آمد وهمین پیراهن را ازپسر دزدید پسر با دست خالی به خانه برگشت.

پدر از پسرش پرسید پیراهن را چه قیمتی فروختی؟

پسرجواب داد: پیراهن را باهمان قیمتی که شما خریده بودی  فروختم.

 

بازنویسی بلند:

در زمان فتحلی شاه قاجار پیر مردی به نام تیمور زندگی فقیرانه ای داشت و مایحتاج زندگی خود را از راه خارکشی بدست می آورد و زندگی مشقت باری داشت زندگی میکرد مدتی بود که پیرمرد توان رفتن به صحرا و بیابان را نداشت و رو به پسرش آورده بود پسر تیمور  پسری عاقل دانا و بسیار مذهبی بود تیمور چند روزی شده بود که به دزدی روی آورده بود و از راه کسب و کار حرام درآمد خود را بدست می آورد و اشیای دزدی را بدون آگاهی به فرزند خود میداد تا در بازار بفروشد و هر روز بهانه ای برای آن ها می آورد اما کسبه محل به او تحمت دزدی میزدند و او حتی توجه نمیکرد زیرا عادت نداشت جواب مردم را با خشم بدهد روزی از همین روز ها پیرمرد از جلوی مغازه پیراهن فروشی رد شد و پیراهنی که در بیرون از مغازه برای فروش گزاشته شده بود را دزدید و به این فکر افتاد که این پیراهن چقدر میتواند ارزش داشته باشد پیرمرد لباس را در زیر پیراهنش پنهان کرد و طبق معمول به پسرش رضا داد تا در بازار بفروشد رضا دیگر به پدرش شک کرده بود از جلوی مغازه استاد علی رد شد دید که او دارد به شدت گریه میکند و بر سر میکوبد رضا جلو رفت و علت را جویا شد و استاد علی ماجرای پیراهن ارزشمند و تیمور را که جلوی مغازه اش ایستاده بود برای او تعریف کرد و رضا فهمید که پدرش آن پیراهن را دزدیده است رضا پیراهن را به استاد علی داد و بسیار معذرت خواهی کرد و با ناراحتی به خانه بازگشت پدرش سراغ پول پیراهن را از او گرفت و پشت سر هم سوال میکرد که پیراهن چه شد و آن را به چه قیمتی فروختی؟ رضا سرش را بالا آورد و رو به پدر گفت: به همان قیمتی که تو خریده بودی

  • محمد رضا شهبازی

بازنویسی

بازنویسی حکایت

نگارش

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی